تبليغاتX
آزاد شده از اوین

آزاد شده از اوین

مصادیق جرم سیاسی تصویب شد! زندان سیاسی و زندانی سیاسی رله شد!

سرانجام پس از گذشت قریب به ۳۰ سال از انقلاب ۵۷ که تعریف مشخصی از جرم سیاسی در قانون نیامده بود، قوه قضائیه برای اولین بار در جلسه دیروز مسوولان عالی قضایی مصادیق و مجازات جرم سیاسی را تصویب کرد. به گزارش روابط عمومی قوه قضائیه، در جلسه مسوولان عالی قضایی که به ریاست آیت الله هاشمی شاهرودی برگزار شده بود، در ادامه بررسی لایحه قانون مجازات اسلامی، ماده ۴ این لایحه با موضوع «جرم سیاسی» مورد بحث و بررسی قرار گرفت و در نهایت مصادیق جرم سیاسی و مجازات های مرتبط با آن تصویب شد. بر اساس ماده ۴، هر یک از اعمال زیر چنانچه با قصد مخالفت با نظام جمهوری اسلامی ایران صورت گیرد و متضمن خشونت نباشد جرم سیاسی محسوب و مرتکب به حبس از شش ماه تا دو سال یا اجبار به اقامت در محل معین یا منع از اقامت در محل معین از دو تا سه سال و محرومیت از حقوق اجتماعی به مدت پنج سال محکوم خواهد شد.

 

۱- فعالیت های تبلیغی موثر علیه نظام

 

۲- برگزاری اجتماعات یا راهپیمایی های غیرقانونی

 

۳- نشر اکاذیب یا تشویش اذهان عمومی از طریق سخنرانی در مجامع عمومی، انتشار در رسانه ها، توزیع اوراق چاپی یا حامل های داده (دیتا) و امثال آن

 

۴- تشکیل یا اداره جمعیت غیرقانونی یا همکاری موثر در آنها

 

۵- تلاش برای ایجاد یا تشدید اختلاف بین مردم در زمینه های دینی، مذهبی، فرهنگی و نژادی.

 

تبصره یک؛ چنانچه جرم سیاسی همراه با یکی از جرائم دیگر ارتکاب یابد، مرتکب به مجازات اشد محکوم خواهد شد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 9:26  توسط فریبرز رضایی  | 

اپیزود 14 - بهروز آزاد شد!

دیشب شماره ی موبایل بهروز را بار دیگر به حافظه ی موبایلم اضافه کردم. بهروز عزیز آزاد شد!

بهروز جان آزادیت بعد از ۴ ماه و نیم حبس مبارک!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 9:47  توسط فریبرز رضایی  | 

اپیزود 13 - وزارت اطلاعات و پروژه های جدید و احمقانه

دوستان در وزارت اطلاعات چند پروژه ی ویرچوال را پس از آزادی ما از زندان آغاز کرده اند.

یکی از این پروژه ها، گذاشتن کامنت به نام رفقا در وبلاگ های سیاسی است. سروش، بیژن صباغ و مهدی گرایلو و ... نامهایی هستند که تا به حال وزارت اطلاعات از طریق آنها در وبلاگ های شخصی ابراز عقیده کرده است. شاید وزارت اطلاعات با این کار می خواهد نشان دهد که بچه ها از عقایدشان برگشته اند. این مهم نیست چون همه ی ما همدیگر را می شناسیم. تا به حال ندیده ام که هیچ یک از رفقا پس از آزادی از زندان از این رو به آن رو شده باشد. مگر دو سه ماه زندان می تواند یک کمونیست را به همین راحتی عوض کند؟!

یکی دیگر از این پروژه ها، معرفی افرادی به عنوان جاسوس است. در این مورد فعلاْ صحبتی ندارم. همه چیز روشن است.

وزارت اطلاعات شدیداْ تلاش می کند که بین بچه ها تفرقه بیندازد و بچه ها را از هم دور کند. خوشبختانه این پروژه انضمامی نشده است و کسی این حرفها را باور نمی کند. دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب با تمام قوا در حال رشد کردن هستند. دستگیری های اخیر نه تنها وقفه ای در کار ما نشد، شاید ما را بسیار با تجربه تر از پیش کرد. یاد گرفتیم که وقتی وزارت اطلاعات پیشرفت می کند، ما همیشه باید یک قدم جلوتر باشیم. درست است که بازجوها شدیداْ ابله و نادان بودند، اما این دلیل نمی شود که وزارت اطلاعات را دستکم بگیریم. ما برد جهانی پیدا کرده ایم و برای جهانی شدن باید پرستیژهایی را حفظ کنیم. باید بدانیم که فعالیت کردن در پایتخت سرکوب جهان، آنقدرها هم ساده و بدون مشکل نیست. حالا داریم جای پای خودمان را محکم می کنیم.

این پروژه ها که توسط وزارت اطلاعات طرح شده اند، روی اینترنت آمده اند و آدرس اینترنتی شان توسط اشخاصی از جمله پیمان عارف به همه اس ام اس می شوند، امری کودکانه و البته دانسته شده است. ما انتظار نداریم که وزارتخانه با آزاد کردن ما، ولمان کند به امان خدا. بالاخره ما باید توسط این سربازان گمنام «پیگیری» بشویم تا جمهوری اسلامی به مقصودش برسد.

این پروژه ها هم در زندان وجود داشت و هم در بیرون از زندان ادامه دارد. اما دوران نقاهت ما هم تمام شده و باید دوباره وارد عرصه ی پراتیک بشویم. در این راه هیچ چیزی ما را از تلاش برای ساختن دنیایی بدون تبعیض، آزاد و برابر باز نمی دارد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 15:39  توسط فریبرز رضایی  | 

اپیزود 12 - چگونه یک بازجوی خوب باشیم

چگونه یک بازجوی خوب شویم:

۱. باید دائما در حال بلوف زدن باشیم. بلوف همان دروغ است که برای دیدن واکنش مخاطب «زده میشود». مثلا این که «فلانی به ما گفته تو فلان کار را کرده ای. انکار کردن فایده ای ندارد. حرف بزن.» یا «تو که گفتی فلانی را نمی شناسی، پس چه طور به او اس ام اس زده ای؟» بلوف زدن بیشتر در مواردی به کار می رود که بازجو اطلاعات کمی در مورد سوژه ی مورد بررسی دارد. مثلا در مورد آخر ممکن است اصلا موبایل سوژه کنترل نباشد، ولی این بلوف می تواند بازجو را به سر منزل مقصود برساند.

۲. بعد از کتک زدن متهم، کمی او را آرام کنیم و به او امیدهای واهی بدهیم. وقتی متهم روزها و هفته ها در انفرادی بوده باشد، امیدی که بازجو به او می دهد تنها چیزی است که او دارد. یک نوع پیشرفته از این نوع بازجویی هست که اسمش را یادم نیست و در این نوع بازجویی، کاری می کنند که متهم شیفته ی بازجویش شود و حتی در دادگاه اگر ببیند که خنده بر لبان بازجویش نیست یا اخم کرده، حسابی بترسد، دست و پایش را گم کند و به هر چیزی که بازجو بخواهد اقرار کند. گاهی بازجوها آنقدر طرف متهم را می گیرند که آدم فکر می کند شاید این در ته پستوی وجودش کمی هم انسان باشد، ولی بعدا می فهمد که همه ی این طرفداری ها به چه دلیل بوده است. سابقه داشته که برخی متهمین زن در جریان انقلاب ۵۷ حتی پس از مدت زندانشان با بازجویشان ازدواج کرده اند. این مورد البته در مورد کسانی بود که واقعا اراده ی سستی داشتند.

۳. متهمین دیگر را مجبور کنند که به متهم بگوید که همه چیز لو رفته است و او باید حرف بزند.در دستگیری های تیمی، کسی که بیشترین اتوریته را در مقابل هم قطارهایش باشد برای این کار مناسب ترین شخص است. دوستانش از او حساب می برند و به او اعتماد دارند.

4. باید حیوان باشیم. متهم باید بفهمد که به آخر دنیا آورده شده است و نمی تواند خیلی باهوش باشد. و این مستقیما بر می گردد به رفتار بازجو با متهم. البته اگر داروین بود کمی ناراحت می شد، ولی حیوان بودن یک اصل مهم است. باید متهم را از نظر شخصیتی له کنیم. باید نشانش بدهیم که تنهاست. باید به او بفهمانیم که خیلی از دوستانش جاسوس بوده اند. دلایل بی خود برای دستگیری آنها بیاوریم و دائما متهم را مورد ضرب و شتم قرار دهیم.

5. باید متهم را خوب بشناسیم. متهم خودخواه شاید نیازی به شکنجه نداشته باشد و با هدف گرفتن شخصیتش بازجو را به هدفش برساند. متهم باهوش را باید تا سرحد مرگ شکنجه داد. متهم بی ربط یا خنگ و تعطیل را می توان تطمیع کرد تا بعدا برایمان اطلاعات جمع کند. متهم سیگاری را باید ممنوع السیگار کرد و تنها هفته ای یک نخ به او سیگار داد و به او وعده داد که اگر حرف بزندیک کامیون سیگار به او می دهد. متهمین انشعابهای مختلف یک جریان سیاسی را که با هم جنگ دارند را به جان هم انداخت که علیه هم تکنویسی کنند و ....

6. اسناد دروغین و ساختگی را به متهم نشان دهیم و به او بگوییم که در مورد چیزی که از او اعتراف می خواهیم سند قابل قبول توسط دادگاه در اختیار داریم. در این مورد باید حواسمان جمع باشد که متهم نفهمد که :خوب اگر اینها سند دارند پس اعتراف من به چه دردشان می خورد؟

7. هنگامی که فهمیده ایم متهم می خواهد ما را بپیچاند او را مورد رگبار بی وقفه ای از سوال قرار دهیم. وقتی از یک نفر بلاانقطاع سوال کنیم، او لحظه ای گیج می شود و ممکن است چیزی را بگوید که در ناخودآگاهش یا نوک زبانش است ولی نمی گوید. این شیوه متهم را مجبور می کند که بی این که بخواهد، حرف بزند.

8. حکم اعدام یا زندانی طولانی مدت را به متهم نشان دهیم.

9. اطلاعات به درد نخور و جزئی از متهمین بگیریم. این خیلی مهم است. مثلا به فلان متهم می گویی که ببین عزیز! ما می دانیم که تو با همسرت مشکل داری یا این که دستگاه رسیور ماهواره ی خانه ی شما با شبکه ی تلویزیونی فلان مشکل دارد و آن را پخش نمی کند. متهم فکر می کند اینها که این اطلاعات ریز را دارند پس لابد همه چیز را می دانند. اما بعدا متوجه می شود که یکی از زندانیان دیگر موضوع اختلاف او با همسرش یا رسیور ماهواره شان را به بازجوها گفته است به قصد اینکه اطلاعات مهمتر را لو ندهد. بنا بر این جزئیات مسخره و پیچیده می توانند دیگران را گیر بیندازند.

موارد دیگر هم هست که خیلی هم زیاد هستند. یواش یواش آن ها را هم اضافه می کنم. البته دوستان وزارت اطلاعات تا حدود زیادی این موارد را می دانند ولی مهم این است که ما همیشه این چیزها را بدانیم تا یک گام جلوتر از بازجویمان باشیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 12:32  توسط فریبرز رضایی  | 

اپیزود 11 - بازجو کیست؟ چگونه کار می کند؟

بازجوی وزارت اطلاعات موجودی است که می بایستی:

۱. ابهت داشته باشد. اگر زندانی از بازجویش نترسد، بازجو به هدفش نمی رسد. این ابهت می تواند در هیکل بزرگ یا صدای کلفت و بلند باشد.

۲. قوی باشد. عمده ی کتک ها را بازجوها به زندانی می زنند. بازجو باید دستش آنقدر سنگین باشد که هر سیلی اش بتواند بند بند بدن آدمیزاد را به لرزه بیندازد. کفش نوک تیز، انگشتر عقیق بزرگ، سیگار و ... به شدت به بازجو کمک می کند.

۳. باهوش باشد. البته این یکی از مواردی است که واقعاْ به ندرت در استخدام بازجوها رعایت می شود. بعضی از بازجوهای ۲۰۹ آدم را یاد هیولای کتاب «موشها و آدم ها» می انداختند. مغز نداشتند، فقط با کتک اطلاعات جمع آوری می کردند.

۴. زندگیش را برای جمهوری اسلامی گذاشته باشد. بازجوها گاهاْ در ماموریتهایشان به کردستان یا هنگام دستگیری های کلکتیو، هفته ها از خانواده شان دور می افتادند. گاهی بازجوها مجبور هستند هفته ها مثل کردها زندگی کنند و کردی حرف بزنند. زندگی بازجو مثل زندگی کارمندی است که باید دائم در اضافه کاری باشد و البته حقوق خیلی زیادی می گیرد. این مورد را حتی از کت و شلوار کار بازجوها می شد فهمید. کت و شلواری که ممکن بود گاهی خونی هم بشود.

۵. قوانین و حقوق شهروندی را از بر باشد تا بتواند خلاف آنها را انجام دهد. بازجوها در روند بازجویی حتی یک مورد استاندارد در مورد تکمیل پرونده و حرف کشیدن از متهم را رعایت نمی کنند. چشم بند، شکنجه، نشستن پشت سر متهم، تهدید متهم، فحاشی به خانواده ی متهم و ... همه فاکتورهایی است که قانون، ضابطین قضایی و اطلاعاتی را از آنها نهی کرده ولی بلا استثنا توسط همه ی بازجوها اعمال می شود.

بازجو جهت ادامه ی روند کارش به ابزار احتیاج دارد. ابزار بازجو پرونده هایی است که توسط قسمت انفورماتیک وزارتخانه ساخته می شوند و عمدتاْ پرینت همه ی اطلاعات در مورد متهم در اینترنت، مصاحبه ی های مکتوب شده ی متهم با رادیوهای بیگانه، تک نویسی متهمین دیگر در مورد سوژه، استعلام همه ی خطوط تلفنی استفاده شده توسط متهم، مجوز رسمی شنود تلفن از مراجع ذی صلاح، پرینت اس ام اس های فرستاده شده ی اخیر از تلفن همراه متهم، سوابق خانوادگی متهم به تفصیل و عکس های مربوط به متهمین در تجمعات و محفل های دوستانه را شامل می شود. در مورد استعلام خطوط تلفن از مخابرات لازم به توضیح است که حتی آن دسته از رفقایی که از خطوط تلفن ایرانسل به عنوان «خط امن» برای تماس با شماره ی امن دیگر رفقا استفاده می کردند، شماره هایشان درون پرونده محفوظ بود و شنود می شد.

از دیگر ابزارهای روتین بازجو، یکی جاسوس و دیگری شکنجه است. توضیح این که شکنجه ها گاهی توسط خود بازجو و گاهی توسط تیم شکنجه اعمال می شد. خود بازجو گاهی از فرط کتک زدن متهمین به هن هن می افتاد و مجبور می شد آب قند بخورد تا سر حال بیاید. اگر کسی چیزی را که بازجوها می خواستند تکذیب می کرد، شدیداْ کتک می خورد. فکر می کنم در مورد بهروز کریمی زاده، علی کانطوری و فرهاد حاج میرزایی که اخیراْ اتهاماتشان را در دادگاه تکذیب کرده و گفته اند که هر آنچه نوشته اند کاملاْ تحت شرایط غیرعادی و شکنجه بوده است، وضع به همین صورت باشد.

بازجوها در بهترین حالت در تیم های بازجویی کار می کنند. مثلاْ تیم بازجویی احزاب خارج از کشور، تیم بازجویی دانشجویان چپ رادیکال، تیم بازجویی کارگران سندیکای شرکت واحد و .... کار کردن در تیم های بازجویی موجب می شود که بازجوها بتوانند روی یک مساله تمرکز خاصی داشته باشند و بتوانند اعتراف های دسته جمعی از اعضای یک جریان خاص بگیرند. اگر هر یک از متهمین چیزی می گفت که مربوط به تیم بازجویی دیگری می شد، از بازجوهای آن تیم هم در جریان بازجویی متهم استفاده می کردند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 11:55  توسط فریبرز رضایی  | 

اپیزود-10 ترس

یکی از مسائلی که در رفتار بازجوها مشهود بود و البته بازجوها همیشه تلاش داشتند آن را مخفی کنند،ترس بود....

شاید برای خیلی از رفقا که بازداشت نشدند این مسئله غیر قابل باور باشد و شاید عده ای فکر کنند که من آدم خودبزرگ بینی هستم.

توصیه  من  به این افراد این است که این سوال را از دیگر بازداشت شدگان بپرسند و شکی ندارم که همه همین جواب را می دهند:اطلاعات از ما می ترسد.

از روز اول از ما می پرسیدند:"شما ها اصلأ کی هستین؟"،"چی می خواین؟؟؟" و البته تلاش می کردند ما را کوچک نشان دهند:"شما یه مشت بچه سوسول بیشتر نیستین!"،"ما خیلی گنده تر از شماهارو اینجا آوردیم"،"واسه چی مقاومت می کنین؟فکر می کنین خیلی واسموون مهمین؟؟" و ....

البه حق هم داشتند......در چند سال گذشته هیچ گروهی این قدر قرص جلوی اطلاعات نایستاده بود.۳۰ بازداشت و باز برگزاری تجمع در شرایط فوق پلیسی و بعد از آن ادامه فعالیت تا بازداشت ۱۰ نفر دیگر.کافیست مقایسه ای بین رفتار تحکیم در قبال سرکوب با رفتار ما انجام دهید تا متوجه منظور من شوید.

اطلاعات می خواست به هر شکل ممکن صدای دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب خفه شود و برای این کار دل به دریا زد و بازتاب های جهانی و گیر دادن های سازمان های حقوق بشر را به جان خرید تا قلع و قمعی که بعد از سال۶۷ بی سابقه بوده،انجام دهد.

ولی حماقت اطلاعات درست در همین جاست....با بازداشت ۴۰ نفر توجه ۴۰۰۰ جوان رادیکال به این جریان جلب شد.

روزی خواهد آمد که خیلی هم دور نیست که اطلاعات آرزو می کرد که کاش این کار را با ما نمی کرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 17:20  توسط فریبرز رضایی  | 

اپیزود 9 - سال نو مبارک!

سال نو را بدون بهروز، علی، فرهاد و پیمان عزیز آغاز می کنیم.

بهروز جان، سال نو مبارک! خنده هایت در گوش ماست!

علی عزیزم، تنهایت نمی گذاریم!

فرهاد عزیز! دوست داشتیم سال را با تو تحویل کنیم، هر چند که امین قضایی چندان از سال تحویل خوشش نمی آید!

و پیمان خوب، تو را در کنار خودمان احساس می کنیم!

 

کوتاه نمی آییم! امسال سال ما است! تا می توانیم آن را از آن خود می کنیم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 23:55  توسط فریبرز رضایی  | 

اپیزود 8 - رفیق بهروز کریمی زاده

رفیق بهروز کریمی زاده که یکی از رهبران جریان چپ رادیکال و دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب محسوب می شود شب ۱۲ آذر هنگام رفتن به خانه ی یکی از دوستانش دستگیر شد. او را با ۳ خودروی پژو ۴۰۵ پلاک معمولی دستگیر کردند و به بند ۲۰۹ اوین بردند. اتهام بهروز کریمی زاده از روز اول بازجوییش ارتباط با حزب کمونیست کارگری ایران - حکمتیست بوده است. اطلاعاتی ها تماماْ سعی داشتند او را به این حزب و شاخه ی نظامی آن (گارد آزادی) پیوند بزنند.

بهروز تا یکی دو هفته به صورت عادی بازجویی شده بود و هر آنچه بود، کتک بود برای پرونده سازی علیه وی. بهروز یک شب در ۲۰۹ با زدن رگهای دو دستش خودکشی کرد زیرا ظاهراْ از او خواسته بودند که یک سری از ارتباطاتش را لو بدهد. او با ترکاندن لامپ اتاقش با آب، از شیشه های آن برای زدن رگهایش استفاده کرده بود. و البته باید بدانیم که این کار واقعا درد آور است چون بعضی از شیشه خرده ها اصلا تیز نیستند. بهروز پس از خودکشی ناکامش به علت عمق جراحات وارده به بیمارستانی خارج از اوین منتقل شد. پس از بازگشت او از بیمارستان، بلافاصله او را زیر هشت بردند و کتکهای ناجور شروع شد. هر وقت که او از شدت کتکها بیهوش می شد، به او آب قند می دادند تا به هوش بیاید و دوباره از نو کتکها شروع می شد.

سپس بهروز را به اتاق فنی بردند. آنچه در اتاق فنی بر او گذشت را هیچ کس نمی تواند بفهمد. فقط می دانیم که او خونریزی مقعدی، خونریزی از گوش چپ و خونریزی دستگاه گوارش دارد. بازجویی که او را مورد ضرب و شتم قرار می داد، حاج سعید با نام واقعی کربلایی بود. او همچنین تلاش می کرد خود را دوست بهروز نشان بدهد و جلوی بچه های دیگر او را تحویل بگیرد و بگوید که هوایش را دارد. همینطور ظاهراْ جشن تولدی برای او برگزار کردند که او با حال نزارش در آن شرکت کرد و بچه های دیگر را به دیدن او آوردند. همه می توانستند به طور اتفاقی جای زخم های عمیق روی مچ دستش را ببینند که هنوز خوب نشده است.

خانواده ی بهروز (مخصوصاْ آن برادرش که خودکشی کرده بود) دائماْ تهدید می شوند. مادرش بسیار نگران است ... او هم چیزی برای از دست دادن ندارد....

بهروز را مجبور می کردند برود بالای سر بچه ها و بگوید که همه چیز لو رفته است، حرف بزنید و خود را راحت کنید.... خیلی از بچه ها با دیدن او شوکه می شدند. چشمان رفیق بهروز از فرط سه شبانه روز بی خوابی و کتکهای دائمی قرمز بود.

اما رفیق بهروز روحیه اش عالی بود. او تا آخرین روزی که دیدمش خود را نباخته بود و زنده بود. زنده بود، فکر می کرد و همان رفیق بهروز خودمان بود.

خیلی ها را مجبور کردند بنویسند که بهروز کریمی زاده لیدر جریان چپ رادیکال است و او آنها را سوسیالیست کرده است. بهروز کریمی زاده در راس هرم چپ رادیکال بود.

او هنوز هم در راس هرم دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب است. حتی اگر پیمان عارف بی سواد به او بگوید استالینیست. بهروز کریمی زاده نشانه ی آزادی، انسانیت و ایستادگی بود و هست. تاثیری که او بر جنبش چپ و احیای سوسیالیسم در ایران داشت بر هیچ کس پوشیده نیست.

بهروز جان! تو را تنها نخواهیم گذاشت!

پی نوشت: امیدوارم املای «هرم» را درست نوشته باشم!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 16:23  توسط فریبرز رضایی  | 

میان پرده

اول اینکه از این به بعد کسی نمی تواند برای این وبلاگ کامنت بگذارد. فکر می کنم وزارت اطلاعات بیشتر از کوپنش در قسمت نظرات این وبلاگ حرف زده است. کافی است دیگر!

شنیدم که رفقا بهروز کریمی زاده، پیمان پیران و علی کانطوری را امروز به رجایی شهر منتقل می کنند. این افتضاح است. وضع علی و پیمان اصلاْ خوب نیست. درست است که بهروز روحیه ی خوبی دارد، ولی دیوارهای بلند و سطح پایین زمین زندان رجایی شهر کرج آدم را دیوانه می کند. امیدوارم وثیقه ی همه شان جور شود. البته علی کانطوری چند روز پیش برای آخرین دفاع به دادگاه رفته بود و در حضور حاج آقا موسوی همه ی اتهاماتش را تکذیب کرد. به همین دلیل موسوی هم قرار بازداشت او را به قرار وثیقه تبدیل نکرده و او را به ۲۰۹ بازگرداند. احتمالاْ الآن علی به دلیل تکذیب بازجویی هایش تحت شکنجه است.

این آشغالها دیگر خون مرا به جوش آورده اند. خودشان هم نمی دانند با این گندی که بالا آورده اند چه کار کنند. فکرش را نمی کردند که بچه ها بیایند بیرون و بگویند که چه بر سرشان آورده اند. کونشان ظاهراْ بدجوری سوخته است!

همه شان را می سوزانیم! زنده باد آزادی! زنده باد برابری!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 15:52  توسط فریبرز رضایی  | 

اپیزود 7 - وقتی وزارت اطلاعات پیشرفت می کند

دوستان وزارتخانه با اسامی مستعار برای این وبلاگ کامنت می گذارند. به چند تا از این نظرها توجه کنید:

نویسنده: "یکی از رفقا"
سلام رفیق واقعا از وبلاگت ممنون من هم از بچه های ازاد شده ام خیلی کار خوبی کردی من هم دوست داشتم چنین کاری بکنم اما تایپم بده از وبلاگم زیاد سر در نمیارم! اما چن تا نظر و پیشنهاد دارم اگه دوس داری به من میل بزن اگه شد با هم چت کنیم در مورده میز گرد و مصاحبه ها و از همه مهمتر راجع به روشهای مقاومت.... مرسی رفیق جان (به قول بهروز!)

---------------------------------

نویسنده: "آزاد"
به بینا دارابزند هم که شد جاسوس رفیق زرافشان چطور ؟ راستی پیمان پیران دیگه به سفر اروپا اعزام نمیشه ؟

---------------------------------

نویسنده: "رفیق"
رفیق آزاد شده واقعیات را بنویس
من خودم دز زندان بودم و دیدم رفتار بازجو ها بسیار متمدنانه بود و جدا خوش رفتاری کردند من هم در آن فضا بودم و دیدم که با همه به شکل کاملا خوبی رفتار کردند و همه راضی بودند
دوست عزیز واقعیات را بگو / خود شما یکی از کسانی بودی که از رفتار خوب بازجوها شوکه شده بودی آیا چنین نبود ؟فکر می کنم وبلاگ نویس ما دنبال این است که برای خود و دیگران دردسر درست کند.

---------------------------------

نویسنده: "ناقوس"
دوست عزیز رفتار شما در حال حاضر بسیار ناپسند و ناجوانمردانه است . انسان نباید قول دهد و پس از مدتی فراموش کند
مجددا همدیگر را خواهیم دید دور نیست / منتها پشیمانی سودی ندارد.

---------------------------------

نویسنده: "سروش"
شما می خواهی بگویی که ما اصلا اشتباه نکردیم و هرکاری کردیم درست بود بنابراین به زور از ما مصاحبه گرفتند. شاهد بودم که تمامی بچه ها بدون فشار و زور مصاحبه کردند مگر یادت رفته رفیق؟ خلاصه من و اکثر دوستان آزاد شده دیگر دوست ندارم زندگی خود را برای نکبتیست ها بگذاریم حال تو می خواهی ادامه بدهی بده هزینه آن را خودت خواهی پرداخت ! مگر نه رفیق ؟

---------------------------------

نویسنده: "هم بند"
فریبرز در صورتی که وزارت اطلاعات روی بچه ها حساس بشه و برخورد کنه توی احمق مسئول آن هستی

--------------------------------

نویسنده: "بیژن صباغ"
این شر و ورها دروغ محض است. مگر ندیدید که با ما چه قدر صمیمی و دوستانه برخورد کردند؟ خوب میدانید که هیچکس شکنجه نشده است و همه ی رفتارها مطابق با موازین جکهوری اسلامی و رافت اسلامی بوده است.

--------------------------------
--------------------------------

واضح است که کامنت های فوق را عملگان چه ارگانی نوشته اند. اما من ادامه میدهم. به قول یکی از بچه ها بیدی نیستیم که از این بادها بلرزیم! اگر چپ بازار مشترک بودیم زیر آن همه شکنجه دوام نمی آوردیم و می زدیم به کوچه ی علی چپ. پس تا می توانم وزارت اطلاعات را افشا می کنم. باشد که از این پس یاد بگیریم چه طور باید با اینها برخورد کنیم.... باید این تجربه ها را روی سرمان بگذاریم.

در ضمن فعلاْ قصد ندارم بخش کامنتها را ببندم. بگذارید یک کمی هم از خود رژیم بشنویم. آنها هم حرفهایی در دنیای مجازی برای گفتن دارند. بگذارید خودشان و گندشان را نشان بدهند. آنها ابایی ندارند!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 10:32  توسط فریبرز رضایی  | 

اپیزود 6 - وثیقه ها

امروز از سایت آزادی برابری خبر آزادی رفیق امین قضایی را خواندم. بسیار خوشحالم از آزادی امین بسیار عزیزم. امین را با قرار وثیقه ی ۵۰ میلیون تومانی آزاد کرده اند. همچنین قرار وثیقه ی رفیق بهروز کریمی زاده ۳۰۰ میلیون تومان، بهزاد باقری ۱۵۰ میلیون تومان و ... است.

من تا این لحظه نتوانسته ام درک کنم که وثیقه ی بچه ها را بنا بر چه سیستمی تعیین می کنند. البته گزارش بازجویی که از سوی وزارت اطلاعات برای دادگاه انقلاب فرستاده می شود قطعاْ تاثیر مستقیم بر تعیین مقدار وثیقه ها دارد.

اما هنوز نمی توان از روند تعیین وثیقه سر در آورد. وزارت اطلاعات حتی از این مورد برای تخریب چهره ی بچه ها استفاده می کند. مثلاْ در حالی که کمترین میزان وثیقه برای بچه ها ۸۰ میلیون تومان بوده است، تعیین وثیقه ی ۵۰ میلیون تومانی برای رفیق امین قضایی شاید برای این باشد که به جنبش دانشجویی اثبات کنند که «این هم از فیلسوفتان! برای ما بیش از ۵۰ میلیون تومان نمی ارزد!» هرچند که ما می دانیم ارزش رفیق امین را نه تنها با پول نمی توان سنجید، که کارهای ارزشمند او را در زمینه ی فلسفه ی مارکسیسم، همه می دانند. کتاب هایی که او ترجمه کرده است، هر یک شاهکاری بزرگ هستند. هر یک از مقالات او ساعت ها جای تعمق و بحث دارد. بنابراین کسی نمی تواند با وثیقه ای به مراتب کمتر از دیگران از ارزش امین قضایی بکاهد.

در مورد دیگران هم چنین است. فکر می کنم الآن یکی دو تا از بچه ها به دلیل تامین نشدن وثیقه شان که ناشی از ضعف اقتصادی خانواده شان است هنوز در ۲۰۹ هستند. به هر حال باید این عملیات روانی کثیف وزارت اطلاعات را خنثی کرد....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 9:45  توسط فریبرز رضایی  | 

اپیزود 5 - مصاحبه های تلویزیونی: سناریوی جدید وزارت اطلاعات

از بچه ها به زور مصاحبه ی تلویزیونی گرفتند. هر کس مجبور بود به صورت انفرادی یک مصاحبه داشته باشد و سپس مصاحبه ای دست جمعی با حضور همه ی بچه ها در موارد مختلف. در مورد مصاحبه ی بچه ها در سری اول و دوم بازداشتی ها توضیحاتی بدهم....

سری اول بچه ها، مصاحبه ی گروهی بسیار طولانی مدتی داشتند که تا نزدیکی صبح طول کشید. بچه ها بسیار خسته شده بودند و چشمانشان از فرط خواب آلودگی قرمز بود. این مصاحبه ی تلویزیونی یک کارگردان داشت که به همه می گفت چه طور باید حرف بزنند و حرکاتشان چه طور باشد. یک دوربین به صورت دستی بود و حرکات بچه ها را دنبال می کرد و یک دوربین دیگر روی بچه ها زوم شده بود. در این مصاحبه سربازجو کنار بچه ها نشست و با آن کلاه همیشگی اش که آن را تا زیر ابرو پایین می کشید که مثلاْ شناسایی نشود، سعی می کرد یک جو صمیمی بین بچه ها ایجاد کند و آنها را بعد از مدتها شکنجه سرحال نگه دارد. بعضی از رفقا از انفرادی به پای میز مصاحبه آورده شدند. سربازجو «حاج کلاهی»، روی کاغذی برای هر یک از بچه ها تعیین می کرد که چه باید بگویند و چه نباید بگویند. در مورد مسائل شخصی، رنگ مورد علاقه، بدگویی از دیگر فعالین سیاسی، اتهامات واهی نامربوط به دستگیری بچه ها و روابط حزبی از بچه ها سوال می شد و بچه ها مجبور بودند آنچه را که بازجو می خواهد پشت دوربین بگویند. دوربین بسیار مشتاق بود که از صحبت های درگوشی بچه ها، خنده های آنان و ... فیلم بگیرد تا نشان دهد که شرایط مصاحبه کاملاْ صمیمی و دوستانه بوده است. البته این را ما می دانیم که چه بلایی به خاطر مصاحبه نکردن سر بچه ها آوردند. در قسمتی از مصاحبه جو کمی متشنج شد و چند نفر از بچه ها با شنیدن اعترافات بچه ها گریه سر دادند و شروع کردند به داد و فریاد. بچه ها کاملاْ تحت فشار بودند. در هنگام مصاحبه برای این که بچه ها کمی سر حال بیایند به بچه ها پیتزا و حلیم دادند. بالاخره جمهوری اسلامی باید خوشحال باشد که این همه فعال کمونیست خارج از اوین نیستند و مجبورند حرفی را بزنند که آن ها می خواهند.

سری دوم بچه ها هم به شکل بالا مصاحبه ی فردی و جمعی داشتند. در مصاحبه های دسته جمعی، بهروز کریمی زاده نقش مجری را داشت و مجبور بود با صدای قشنگش از بچه ها در مورد خودشان و اتهامشان و چیزهای دیگری که بازجو معین کرده بود و روی کاغذ نوشته بود سوال کند. در مصاحبه ی دسته جمعی این بچه ها، چون کارگردانی وجود نداشت و «حاج کلاهی» نقش کارگردان را هم بازی می کرد، بچه ها همگی خشک بودند، کسی با کسی شوخی نمی کرد و بچه ها فقط به سوال ها جواب می دادند. در پایان مصاحبه هم به بچه ها شیرینی دادند که یعنی «به جمهوری اسلامی خوش آمدید!»

بعد از مصاحبه ها که در محل اجرای احکام و بخش اداری زندان اوین پشت یک میز کنفرانس بسیار سانتی مانتال برپا شده بود، بچه ها را با چشم بند به ۲۰۹ برگرداندند. بعضی بچه ها در هنگام بازگشت به ۲۰۹ اشک می ریختند.

از بچه ها در هنگام مصاحبه ی تلویزیونی می خواستند که تقاضای عفو و بخشش از رهبر و دیگر مسئولین نظام بکنند. بسیاری از بچه ها تا یک هفته بعد از مصاحبه از نظر روحی داغون بودند و به زمین و زمان فحش می دادند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 15:6  توسط فریبرز رضایی  | 

اپیزود 4 - مقاومت

بچه های ما در دو سری به صورت گسترده دستگیر شدند. سری اول کسانی بودند که پیش و در حین مراسم ۱۳ آذر یعنی در ۱۱ تا ۱۳ آذر دستگیر شدند. سری دوم کسانی بودند که در جریان یک جلسه در تاریخ ۲۴ دی ماه دستگیر شدند. سری اول بازداشت ها تحت شرایط بسیار ناجوری اتفاق افتاد. مثلاْ بعضی از بچه ها به طور غیرمنتظره ای در داخل دانشگاه دستگیر شدند از جمله مجید اشرف نژاد و پیمان پیران که اطلاعات سپاه و وزارت اطلاعات همزمان او را تعقیب می کردند، مسلحانه به منزل چند نفر از بچه های رجایی ریختند و مثل جانی ها با آنان برخورد کردند، بدون ارائه ی حکم رسمی خانه ی بچه ها را مورد تفتیش قرار دادند و .... همچنین عده ای از بچه هایی را که در سری اول دستگیر شدند یکی دو روز به دفتر پیگیری وزارت اطلاعات واقع در چهارراه ولیعصر منتقل کردند و کتک مفصلی به آنها زدند. بچه ها در مورد جلسات مجمع عمومی چپ رادیکال، جزئیات مراسم ۱۳ آذر و لو دادن عوامل اصلی آن، مسئولان سایت آزادی برابری، محفل های دوستانه و روابط جنسی شدیداْ تحت فشار قرار می گرفتند. بازجوها آلبوم هایی از عکسهای تجمعات مختلف، برنامه های کوه نوردی و میهمانی های دوستانه داشتند که بچه ها را مجبور می کردند کسانی را که در این عکس ها حضور داشتند لو بدهند. با استفاده از این عکسها، عکس هایی که از هارد بچه ها پیدا می کردند و تک نویسی های اجباری، برای همه ی بچه ها پرونده سازی می شد. حتی کسانی که مدتها بود به خارج از کشور رفته بودند یا کسانی مثل دکتر زرافشان و بهنام معصومی که از وکلای بچه ها هستند.

بچه ها مجبور بودند به طرز احمقانه ای برای «همه» تکنویسی کنند و ممانعت از این کار انفرادی و کتکهای ناجور در پیش داشت. جریان تکنویسی ها آنقدر مسخره بود که مثلاْ از مهدی گرایلو درباره ی لنین تکنویسی خواسته بودند و از روزبهان امیری در مورد آدورنو!!! گاهی اوقات بچه ها را مجبور می کردند که اطلاعات کذب در مورد دیگران بنویسند.

اما مساله ای که اهمیت زیادی داشت، مقاومت و ظرفیت ایستادگی بچه ها بود. چون من مسئول نوشتن واقعیت هستم، باید اعتراف کنم که چند تایی از بچه ها هم کتک می خوردند و هم اطلاعات می دادند و این موجب می شد که رفقایی که سعی داشتند گوشه ای از اطلاعات مهم را لو ندهند مجبور شوند حرف بزنند. ظرفیت مقاومت بچه ها کاملاْ متفاوت بود که به نظر من کاملاْ هم طبیعی است. بچه ها زیاد در مورد حمله ی وحشیانه ی پلیس چیزی نمی دانستند و خیلی ها خودشان را برای چنین هجومی آماده نکرده بودند. از بچه ها می خواستند که نمودارهایی بکشند که هر تشکیلاتی را به صورت شماتیک نشان دهد. مثل نمودار درختی چپ رادیکال. بچه ها مثلاْ باید لیدر این جریان را معرفی می کردند و در بالای درخت نامش را می نوشتند و همین طور به ترتیب آدم های پر نفوذ در چپ رادیکال را در شاخه های پایینی این درخت نمایش می دادند.

اطلاعاتی ها دو حقه ی کثیف و روتین داشتند: ۱. از بین بردن اعتماد در میان بچه ها و ۲. معرفی مستقیم یا غیرمستقیم افرادی با عنوان «جاسوس» وزارت اطلاعات در بین بچه ها. بازجوها بعضی شبها در ۲۰۹ جلساتی را بین خودشان ترتیب می دادند که این مسائل را با خود هماهنگ کنند. مثلاْ این که دو نفر را انتخاب کنند و به عنوان جاسوس به بقیه ی بچه ها معرفی کنند که عموماْ این افراد هیچ وقت هم جاسوس نبوده اند. افرادی که از نظر روحی ضربه خورده بودند خیلی اوقات این نیرنگ را باور می کردند و هر اطلاعاتی را که در مورد شخص مورد نظر داشتند ارائه می دادند که ممکن بود گاهی این اطلاعات به ضرر همه ی بچه ها باشد.

در مورد سری دوم بازداشتی ها، کتک تقریباْ از میان رفته بود و به جز یکی دو نفری که چند سیلی آبدار خوردند و بشین، پاشو، لگد داشتند، البته به غیر از فرهاد حاج میرزایی که شدیداْ تحت شکنجه قرار گرفت، کسی شکنجه ی خاصی نشد چون اصولاْ اطلاعاتی ها این طور فکر می کردند که ضربه ی مهلکی به جریان چپ زده اند و پیروزی خودشان را جشن گرفته بودند.

سیلی ها به حدی بود که خیلی از بچه ها دچار خونریزی از گوش شده بودند. این سیلی ها عموماْ از سوی حاج سعید (با نام واقعی کربلایی) بود که واقعاْ دست سنگینی داشت و البته پخمه ای بیش نبود و همیشه «ایسم» را با «ایست» اشتباه می گرفت! اکثر بازجوها به زبان کردی تسلط داشتند و برای هر کسی به زعم عضویتش در گروه یا جریانی خاص تیم بازجویی خاصی وجود داشت. مثلاْ بچه های چپ رادیکال تیم متفاوتی از بازجویی داشتند تا بچه هایی که سمپاتی به سوسیالیسم خلقی داشتند. اصولاْ بازجوهای سری اول هم اطلاعات بیشتری داشتند و هم بیشتر از بازجوهای سری دوم اطلاعات عمومی در مورد جریان چپ از گذشته تا حال داشتند. این وسط یکی دو تا اشتباه احمقانه روی داده بود. احسان آزادبر که جزو هیچ گروه چپی نبود و اصلاْ شاید چپ هم نبود در بین بازداشت شدگان بود که البته ۲ روز بعد از بازداشت آزاد شد. همچنین علی کلایی در بین بازداشت شدگان بود که او نه تنها چپ نبود، بلکه یک بسیجی فعال با سابقه ی خانوادگی شرکت در جبهه ی جنگ و عضویت در بسیج بود!!! وقتی بازجوها دیده بودند که او نماز می خواند و شبانه روز در حال دعا است، تیم بازجویی اش را تغییر داده بودند و می خواستند انگ مجاهد بودن به او بزنند و او یک مقاومت اصولی و واقعی را به نمایش گذاشته بود چون اصلاْ چپ نبود!!!

در مورد مقاومت فقط یک چیز کوتاه را اضافه می کنم: باید بدانیم که هر کس ظرفیت خاص و محدودی برای مقاومت دارد. ما چریک نبودیم که جانمان کف دستمان باشد و تازه حتی برای مقاوت چریک ها هم مدت ۲۴ ساعته گذاشته بودند. انتظار نداشته باشیم که با دستگیری بیش از ۵۰ نفر از عزیزترین رفقایمان خیلی از اطلاعات دست نخورده و بکر باقی بماند. البته خیلی ها اطلاعات بسیار کمی به وزارت اطلاعات دادند، ولی به نظرم نباید بچه هایی را که زیر شکنجه های مداوم شکسته اند را تخطئه کنیم. یادمان باشد که ما چریک نبودیم، تجربه ی چنین برخوردی را نداشتیم و خیلی چیزهای دیگر .... هر چند که در این میان چند نفری سوء استفاده کردند و اطلاعات بیخودی در اختیار اطلاعات دادند ولی مقاومت اکثر بچه ها با توجه به موقعیتشان مثال زدنی بود.

برای امروز بسه. بروم ببینم تحریم ایران به کجا کشید! ظاهراْ اوضاع خیط است!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 21:40  توسط فریبرز رضایی  | 

اپیزود 3 - چرا دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب دستگیر شدند؟

این که چرا دانشجویان چپ بار دیگر پس از سالها دوباره تحت فشار قرار گرفته و دستخوش موج گسترده ای از دستگیری ها در تهران و شهرستان ها شدند بر می گردد به تحلیل ما از موقعیت چپ در جامعه ی ایران.

اولاْ این نکته را متذکر شوم که دستگیری هایی که از روز ۱۱ آذر امسال آغاز شد و تا ۱ ماه و نیم بعد هم ادامه یافت، تنها طیف اصلی جریان چپ در دانشگاه ها (چپ رادیکال) را شامل نمی شود. به جز دانشجویان چپ رادیکال، دانشجویان مستقل چپ، اعضای چپ کارگری و دانشجویان سوسیالیست پلی تکنیک نیز جزو بازداشت شدگان بودند. پس نمی توان گفت که بازداشت ها صرفاْ مختص دانشجویان چپ رادیکال بوده است هر چند که تعداد آنها بیشتر از بقیه بود. لذا می توان به این نتیجه رسید که حاکمیت در صدد بود یک بار دیگر پیش از این که چپ در ایران بخواهد بار دیگر به اصلی ترین تراکنش سیاسی تبدیل شود، ضرب شصتی به آن نشان دهد و یاد آوری کند که سال های ۶۰ و انقلاب فرهنگی همچنان در جریان است.

امسال جریان چپ که با نام دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب تداعی می شود، قصد داشت بر خلاف سال های گذشته مراسم ۱۶ آذر را مستقل از جریان دفتر تحکیم وحدت اجرا کند. البته این ماجرا به مذاق دفتر تحکیمی ها هم بسیار خوش آمد. بعداْ در اوین به این نتیجه رسیدم که ظاهراْ اطلاعات از دفتر تحکیمی ها خواسته است که در تجمع روز ۱۳ آذر شرکت نکنند و البته راه را برای آنها باز کرده بود برای شرکت در تجمع ۱۸ آذر. این مساله راه را برای دستگیر کردن عوامل اصلی چپ ها در دانشگاه باز می کرد. همچنین در تجمعی که برای آزادی دانشجویان در بند در دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران با حضور تقریباْ همه ی طیف های دانشجویی برگزار شده بود، دفتر تحکیم با این که قول شرکت در این مراسم را داده بود به طور اتفاقی از این حضور سر باز زد. البته دانشجویان در فقدان اعضای دفتر تحکیم احساس کمبودی نکردند و تجمع به خوبی برگزار شد.

وزارت اطلاعات باید برای دستگیری گسترده ی دانشجویان به دنبال بهانه می گشت. به همین منظور سعی داشت اتهاماتی از جمله حمل مشروبات الکلی، روابط نامشروع (بیشتر در شهرستان ها)، همکاری با احزاب مختلف به ویژه حزب کمونیست کارگری ایران - حکمتیست، حمل و نگهداری اسلحه، پول گرفتن از آمریکا (!!!) و ... را به ناف چپ ها ببندد. اما مشخص بود که علت اصلی دستگیری گسترده ی همه ی طیف های دانشجویی چپ، تنها کمونیست بودن آنهاست و نه چیز دیگر. از بچه ها می خواستند که هر کدام چندین مقاله درباره ی ظهور دوباره ی چپ در ایران بنویسند و علت را به صورت تئوریک توضیح دهند. هر چند که افسران اطلاعاتی به شخصه اصلا نمی توانستند واژه هایی را که بچه ها در مقالاتشان می نوشتند فهم کنند. همچنین از بچه ها می خواستند مقالات دیگر دوستانشان را که در نشریات مختلف دانشجویی به چاپ رسیده بود بخوانند و با ماژیک بخش هایی از آنها را که «بوی براندازی» می داد هایلایت کنند.

به دلیل دستگیری های گسترده در روز ۱۱ و ۱۲ آذر، کل سازماندهی برای مراسم ۱۳ آذر دستخوش تغییرات اساسی شد. انتظامات، سخنران ها و ... کلاْ تغییر کردند و مراسم ۱۳ آذر تقریباْ به صورت فورس ماژور برگزار شد که در نوع خودش با توجه به دستگیری چند تن از سازماندهان اصلی آن ها مراسم بسیار موفقی بود. اما دانشجویانی که در روزهای ۱۱ و ۱۲ آذر دستگیر شده بودند برای لو دادن عوامل اصلی برگزاری مراسم روز ۱۳ آذر و همچنین ۱۸ آذر (!!!) تحت فشارهای روحی و فیزیکی بودند. برغم همه ی این ها و این که ستاد خبری وزارت اطلاعات دائماْ به موبایل بچه ها اس ام اس می داد که شرکت در تجمعات غیرقانونی ۲ تا ۵ سال حبس تعزیری دارد، بچه ها با هوشیاری تمام مراسم را برگزار کردند و حتی از شهرستان ها برای شرکت در مراسم آمده بودند. به علت هماهنگی های ضعیفی که به علت خاموش بودن موبایل بچه ها و در دسترس نبودن اکثر آنها انجام شد، بسیاری از دوستان نتوانستند وارد دانشگاه شوند و دانشجویان مجبور شده بودند ۳ بار پلاکارد بنویسند چون نیروهای اطلاعاتی هر بار یا پلاکاردها را می بردند ویا کسانی را که قرار بود آنها را بنویسند به طور اتفاقی دستگیر می کردند.

به دلیل تجربه ی کم دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب در مواجهه با سرکوب پلیس (پیش از این بازداشت دانشجویان چپ به صورت انفرادی و موقت انجام می شد)، بسیاری از آنان به راحتی دستگیر شدند ولی اکثر دانشجویان اصلاْ دستگیر نشدند و موفق شدند از چنگ اطلاعاتی ها بگریزند.

اما یکی دیگر از علل اصلی دستگیری بچه ها، افرادی بودند که این جا و آنجا مقالات کذب علیه بچه ها می نوشتند یا رسماْ به وزارت اطلاعات برای دستگیر کردن بچه ها گرا می دادند. از جمله ی این دوستان می توان به شخص شخیص آقای بینا داراب زند و موسیو پیمان عارف اشاره کرد که البته بابت همین کثافت کاری هایش کتک مفصلی از سوی برخی دوستان چپ در صحن دانشکده حقوق دانشگاه تهران خورد. مفاصا حساب با این دوستان را می گذاریم برای بعد و البته کسان دیگری هم بودند که فعلاْ ترجیح می دهم نامی از آنان نبرم.

باید بروم. این اپیزود با این که خیلی طولانی شد هنوز خیلی حرف برای گفتن دارد!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 14:49  توسط فریبرز رضایی  | 

اپیزود 2 – شکنجه ها

حافظه ی تاریخی ما هنوز یاد کشتارهای بی شرمانه ی جمهوری اسلامی در دهه ی 60 را به یاد دارد. هزاران انسان آزادی خواه و برابری طلب تنها به دلیل فریاد زدن آرمانشان و تلاش برای ساختن دنیایی بهتر برای همه ی مردم پس از وحشیانه ترین شکنجه ها به جوخه های اعدام سپرده شدند.

در بند 209 زندان اوین، بازجوها نه تنها اعمال وحشیانه ی جمهوری اسلامی در قبال فعالین چپ آن سال ها را قبول داشتند و از آن به عنوان جنگ روانی علیه بچه ها استفاده می کردند، بلکه بسیاری از آنان روشهای شکنجه گران ساواک (و به ویژه آرش تهرانی) را می دانستند و آن ها را محض خنده برای دانشجویان برمی شمردند.

در طبقه ی پایین 209 که در پست قبلی یادم رفت به آن اشاره کنم، علاوه بر تعداد دیگری سلول انفرادی، اتاق هایی موجود است که در آن ها شکنجه های «فنی» انجام می شود و بین زندانیان به «اتاق فنی» معروف هستند. این اتاق ها شباهت زیادی به اتاق های بازجویی در کمیته مشترک ساواک دارند. در اتاق های فنی معمولاً پزشک بهداری زندان در هنگام شکنجه حضور دارد تا پرونده ی پزشکی درست کند و در صورت بیهوش شدن زندانی به او آب قند دهد یا .... شکنجه ی زندانیان بند 209 عمدتاً به یکی از اشکال زیر بوده است:

1.     قپانی (بستن دست ها از پشت به صورتی که یکی از دست ها از بالای سر و دیگری از پایین از پشت به هم بسته می شوند و هر دو دست را با طنابی از سقف آویزان می کنند. این حالت را ساعت ها ادامه می دهند تا جایی که بدن بی حس شود)

2.     قپانی متحرک (همان قپانی است با این تفاوت که طنابی را که از سقف آویزان است با حرکات سریع بالا و پایین می کنند. وزن بدن گاهی ممکن است کتف را از جا به در کند. البته این روش به دلیل عوارض جانبی که دارد و ممکن است زندانی را بخواهند زودتر آزاد کنند، به ندرت اجرا می شود)

3.     بشین، پاشو، لگد (که تقریباً بدون استثنا در مورد همه اجرا می شد)

4.     روشن کردن فندک زیر بیضه ی پسران

5.     نگه داشتن متهم به صورت ایستاده و به شکل صلیب ( با دستهای باز) برای ساعت های طولانی

6.     در آوردن شلوار و کوبیدن مشت و لگد به پاها

7.     کابل (که بسیار رایج بود)

8.     استعمال شیشه نوشابه یا موارد مشابه (که تا زمانی که بیرون از اوین بودم گمان می کردم دروغی بیش نیست)

9.     کشیدن ناگهانی چادر دختران و کتک زدن آنها به دلیل رعایت نکردن حجاب

10.                        خاموش کردن سیگار روی بدن متهم

11.                        موارد دیگر به ابتکار بازجو

 

این موارد همگی به جز شکنجه های روانی است که از جمله ی آنها می توان اشاره کرد به تهدید متهم به آزار و اذیت خانواده یا دوست دختر/دوست پسر، ساختن پرونده های جنسی پیش از شروع بازجویی اصلی، پخش نوحه و عزاداری با صدای بلند در راهروها، نشان دادن حکم ارتداد یا اعدام به متهم و ... که بعدا به صورت جزئی تر در مورد اینها خواهم نوشت.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 2:22  توسط فریبرز رضایی  | 

اپیزود 1 - 209 چه شکلی است؟

بند ۲۰۹ زندان اوین بند مخصوص وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی و تحت کنترل کامل وزارت اطلاعات می باشد. این بند در پشت اندرزگاه ۱ و چسبیده به بند عمومی زنان زندان اوین قرار دارد و شامل دو طبقه است. پلان تقریبی طبقه ی دوم تقریبا به این شکل است که البته این پلان قدیمی است و ۲۰۹ نسبت به زمانی که این پلان کشیده شده است تغییرات زیادی کرده است.

طبقه ی اول ۲۰۹ شامل اتاق رئیس زندان، آشپزخانه، اتاق تحویل لباس و ...، دستشویی و چند اتاق ناشناخته ی دیگر است. طبقه ی ۵/۱ شامل حدود ۱۵ اتاق بازجویی با دیوارهای اکوستیک (که البته خیلی هم اکوستیک نبود!) آشپزخانه و سلف بازجوها و کارمندان، دستشویی مخصوص بازجوها، اتاق کنترل (جهت کنترل شنودها و دوربین های مداربسته) و چند اتاق ناشناخته ی دیگر است و طبقه ی دوم شامل حدود ۱۴۰ سلول ۲ در ۳ است که اخیراْ دو تا یکی شده اند و دیوار بین هر دو تای آن ها برداشته شده است به طوری که در هر راهرو ۴ سلول موجود است (البته به جز راهروی ۷) و سلول آخر هر راهرو یک سلول بسیار کوچک است. دیوار اکثر سلول ها به رنگ سبز بوده و یک چراغ دارد که دائماْ روشن است و همین طور رادیاتور. در ابتدا و انتهای هر راهرو دستشویی و توالت وجود دارد و سر هر راهرو حیاط خلوت کوچکی است که به عنوان هواخوری استفاده می شود. البته یک هواخوری بزرگ تر در طبقه ی ۵/۱ وجود دارد. در ابتدای هر راهرو یک دوربین مداربسته نصب شده است.

در ته راهروی اصلی طبقه ی دوم ۳ تلفن عمومی وجود دارد و همچنین در کنار هواخوری اصلی تلفن عمومی دیگر قرار دارد. در کنار تلفن های عمومی، کتابخانه ی کوچکی با حدود ۱۰۰ جلد کتاب شامل قرآن، مفاتیح الجنان، نهج البلاغه و کتاب های نوشته شده توسط مطهری موجود است.

استفاده از کتابخانه، تلفن، هواخوری، خرید هفتگی، ملاقات و حتی دستشویی منوط به اجازه ی بازجو (که در ۲۰۹ «کارشناس» هم گفته می شود) می باشد. این کارشناس های عزیز عموماْ دارای مدارک تحصیلی بسیار پایین بوده و از در بسیاری مواقع حتی فاقد اطلاعات عمومی ساده ای چون تاریخ روز دانشجو، روز جهانی زن، سلسله مراتب آموزشی مانند کارشناسی، کارشناسی ارشد و ... هستند و صرفاْ به خاطر خوش خدمتی یا حضور پررنگ در سپاه یا جنگ به سمت «کارشناس» یا «افسر اطلاعاتی» منسوب شده اند.

بازجوها با اسمهای مستعاری همچون «حاجی»، «رضا»، «علوی»، «محمد»، «صادقی»، «سعید»، «کلاهی» و ... به جلسه ی بازجویی وارد می شدند و متهم می بایستی تحت هر شرایطی با چشم بند از سلولش بیرون بیاید و به جلسه ی بازجویی یا حتی دستشویی برود.

زندانیان بند ۲۰۹ را عمدتاْ دانشجویان فعال سیاسی، کارگران، روشنفکران، نویسندگان و وبلاگ نویسان، فعالین احزاب مختلف، اعضای القاعده که برای تبادل اسیر نگهداری می شوند، متهمین به بدعت در دین، متهمین به اختلاس های سنگین و ... تشکیل می دهند.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 17:15  توسط فریبرز رضایی  | 

معرفی

من یکی از دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب هستم که مدتی است از بند ۲۰۹ زندان اوین آزاد شده ام. می خواهم به سکوتی که رسانه ها در جریان دستگیری عده ای از دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب ایجاد کرده اند پایان بدهم و افشا کنم که در زندان بر ما چه گذشت.

می خواهم نشان دهم که وزارت اطلاعات سعی داشت با چه روش های احمقانه و قرون وسطایی از بچه ها حرف بکشد و پرونده سازی های سخیف علیه چند تن از پاک ترین انسان های این مرز و بوم انجام دهد. سکوت را می شکنم و نگفته های خودم را (هر چند با نام مستعار) علیه وضع کثیف موجود فریاد خواهم زد.

زنده باد آزادی

زنده باد برابری

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 16:45  توسط فریبرز رضایی  |